لیلا میرسعیدی: متولد 1359. دانشآموختۀ دکتری معماری و انرژی از دانشگاه آزاد اسلامی واحد علوم و تحقیقات و دانشآموختۀ کارشناسی ارشد پیوسته معماری از دانشگاه یزد در 1384. دارای حدود 20 سال تجربه در تدریس، طراحی ساختمانهای سبز و انرژی کارا. او بهعنوان استادیار و عضو هیئتعلمی دانشگاه آزاد اسلامی واحد گلستان و پژوهشگر در زمینۀ معماری پایدار و هوش مصنوعی در انرژی و ساختمان فعالیت میکند.
Post-Structuralism | Leila Mirsaeedie
آن روز مهمان بازار بودیم؛ چهارسوقی در نزدیکی مسجد جامع یزد. هوا گرم بود و آفتاب تندی میتابید. استادمان هر هفته کلاس را جایی بیرون از دانشکده در گرما و سرما و خاکوخل برگزار میکرد؛ در مدرسه، کارگاه مرمتی یا حتی فضای تنگ و تاریک بین دو پوستۀ گنبد مسجد جامع. هر بار دربارهشان مطالبی را بدون پیشینه، سیر تاریخی و نتیجهگیری میگفت[1]. من اگر بودم طبق کتابها و دورههای تاریخی موضوعات را دستهبندی میکردم و شاید بچهها را برای بازدید هم میبردم. فکر میکردم در آن کلاس چیزی از معماری اسلامی یاد نمیگیرم؛ من ساختارها را دوست داشتم. همه سرهایشان بالا بود و داشتند سقف را میکاویدند. استاد شروع کرد به صحبت کردن دربارۀ بازار و چهارسوق و کاربندیها. بیحوصله روی سکوی کنار آبانبار دم چهارسوق نشستم. نور آفتاب از حفرۀ سقف میتابید و به کاربندیها حجم داده بود و نورپردازیشان کرده بود. سقف مثل چلچراغی باشکوه بود. نسیم ملایمی از راستههای سایهدار بازار میوزید. فضا عجب نسیم و نوری داشت در این آفتاب و غوغای صبح بازار. کمکم حال خوشی پیدا کردم.
در جلسۀ ارائۀ پروژهای بودیم. موضوع پروژه طراحی پنج مدرسه و محاسبات انرژی و روشنایی طبیعی بود. گزارش مفصلی نوشته بودم پر از جدول و نمودار. داشتم کار را توضیح میدادم و جلسه خوب پیش میرفت. به مدرسۀ سوم که رسیدم و تصویر بزرگ فهرست تکراری گزارش را روی دیوار دیدم، یکباره انگار چیزی عوض شد، شکست، فروریخت. بعد جداول و نمودارها آمدند که فقط اعداد و کلمهها در آنها عوض شده بودند. این گزارشها میتوانست برای هزار مدرسۀ دیگر هم همانطور تکرار شود؛ مدرسههایی در هرکجا. با تغییراتی جزئی در ساختاری ثابت، بیمعنا و حتی پوچ که در آن پنجرهها و نور و باد در قالب یکسری عدد هبوط یافتهاند و از بازی سایه و آفتاب و خنکای نسیمی که از ورای آنها میوزد و منظرههایی که قاب میگیرند، خبری نیست. یاد نور ملایم و باشکوه سقف و نسیم خنک آن روز در چهارسوق بازار مسجد جامع افتادم.
گاهی ساختارها از معنا تهی شده و تبدیل میشوند به پوستههایی توخالی. ایدههای ناب بین جدولها و نمودارها گیر میافتند و در پس ساختارها رنگ میبازند. سلطۀ ساختارها چیزی شبیه قوانین شهرداری است که خانههایمان را به مسکن فروکاسته، چهارچوبهایی که نظم ایجاد کرده ولی چیزهای زیادی را هم از قلم انداختهاند. از آن کلاسهای معماری اسلامی زمان زیادی گذشته، ولی خاطرۀ آن فضاها و نور و نسیم و گرما و خنکایشان پس از بیست سال هنوز هم فراموش نشده؛ گویی بر جانم نشسته. همیشه چیزهایی هستند که در ساختارها نمیگنجند.
پینوشت
[1] اشاره دارد به کلاسهای معماری اسلامی دکتر محمدرضا اولیا در دانشکدۀ معماری دانشگاه یزد و گرامیداشت زحمات ایشان در آموزش معماری ایرانی.
بدون دیدگاه